جشن تولد منه كه مهمونش منم و تنهاييام... و حالاخاطرات قديمي.
+ نوشته شده درپنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:5 توسط رها |
آشنايان كهن راخبری ازدل تنهايم نيست غم دل باكه بگويم كه كسي يادم نيست خيلي وقت بود كه هواي نوشتن داشتم ،مثل گذشته ها آروم و پر از رمز و راز،اما... امان از اين روزگار كه تو رو به هر مسيري كه بخواد حركت ميده،يه روز خوشي،يه روز غم،و روزايي كه... دلم تنگه براي خيلي چيزا و خيلي كسا، براي خودم...
+ نوشته شده درجمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:56 توسط رها |
انگاه که که ادمی را اندیشه ای جز مرگ نیست عشق تنها بهانه ایست برای زیستن... شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند. (این یکی از بهترین هدیه هائی هست که مهربون ترین و دوست داشتنی ترین شریک تنهائی هام بهم داده ... خدا کنه هر جا که میره و هر کار می کنه خدا همراهش باشه و امیدوارم باور کنه که من خیلی خیلی دوسش دارم )...
.
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند.
دعا کن برای آنها که نفرینت کردند.
درخت باش بر غم تبر ها.
بپر به کوری چشم خفاش ها.
بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا بالا هاست.![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده دردوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:33 توسط رها |
کاشکی ما بچه بودیم همبازی کوچه ی خاکی می گرفتی دستامو با کوهی از دنیای پاکی رفتی و تنهام گذاشتی توی این دنیا اسیر بیا تا فرصتی مونده دست خستمو بگیر... من هنوز آرزومه بازی کنیم مثل قدیم خالی از رنگ و ریا .... بیا تا باز بسازیم قصر گلی گوشه ی باغ زیر اون یاس سپید....... همه اشک و التماسم دوباره دیدن روته........ اگه حتی یه شبی گذر کنی از خواب ما میبینی این دل خسته شبا هم به جست جوته......
+ نوشته شده درجمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:36 توسط رها |
کمترین تحریری از یک ارزو این است آدمی را آب و نانی باید و انگاه اوازی در قناری ها نگه کن ، در قفس ، تا نیک دریابی کز چه در آن نگناشان باز شادی های شیرین است کمترین تصویری از یک زندگانی : آب نان اواز ور فزون تر خواهی از ان گاهگه پرواز ور فزون تر خواهی از ان شادی پرواز
+ نوشته شده دریکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:21 توسط رها |
مرداب اتاقم کدر شده بود و من زمزمه ی خون را در رگ هایم می شنیدم زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد در باز شد و او با فانوسش به درون وزید زیبا رها شده ای بود و من دیده به راهش بودم : رویای بی شکل زندگی ام بود عطری در چشمم زمزمه کرد رگ هایم از تپش افتاد او فانوسش را به فضا اویخت. مرا در روشن ها می جست. تار و پود اتاقم را پیمود... عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد. حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد..... از همه ممنون که با حرفاتون و کامنت های قشنگتون مرهمی برای زخمم بودید..![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:22 توسط رها |
سلام گلم، بازم گرفته ای ،بازم داغونی ، مثل من... نمی دونم چرا کل دردهای دنیا باید مال من و تو باشه، بازم همه ازت طلبکارن، همه توان تحمل تو رو ندارن . چرا؟ آخه مگه من و تو چیکار می کنیم؟ چرا همه ی سختی ها مال من و توئه؟ مگه خدا ما رو نمی بینه؟ یه عمر فقط به این فکر کردی که کسی ازت نرنجه ولی همه چی بر عکس شد همه ازت می رنجن، تا یه کلمه می گی همه... تو باید مثل قبلا خفه شی! حتی یه کلمه حرف نزنی، یادته... میگفت سکوتتو دوس داره؟ اما نفهمید این سکوت فقط حرفای خاک گرفته است که توی دلت خفه می شن نه سکوتی که ناشی از عشق باشه. وای! من و تو چقدر بدبختیم ، می دونی ، از مرگ می ترسم ولی کاش می مردم ، کاش می مردم. اینجوری لااقل فقط عذاب کارای خودمو می دیدم نه اینکه از این و اون کنایه تحمل کنم ، نه اینکه همه بخوان عذابم بدن، نه اینکه خدا هم مثل بقیه عذابم بده. خدایا ! خسته شدم ، به خودت قسم دیگه تحمل ندارم. نمی تونم اینجوری زندگی کنم ! اینجا حتی برای گریه کردن هم باید دنبال یه فرصت باشم ، باید اونقدر بغضمو نگه دارم تا کسی نفهمه و بعد شبا توی تاریکی غم ها بتونم اشکای بی گناهو جاری کنم.
+ نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:30 توسط رها |
دل من خیلی وقته تنها شده اونقدر تنها ، تنها ، تنها که ..... هیچکی نمی تونه درک کنه ! اخه تنهائی هر کس مال خودشه سکوتش ، بغضاش ، اشکاش ، تمام حرفاش .. وقتی نتونی یکی رو پیدا کنی که حرف دلتو بهش بگی ، وقتی نتونه درکت کنه ، اونوقت زندگیت چه ارزشی داره؟ وقتی اروم اروم تو خودت بشکنی و چیزی نگی، وقتی از درون تهی بشی و با نم نم اشکات فرو بریزی، وقتی احساس می کنی تو خلا داری زندگی می کنی ، وقتی همه و همه لبخندای دروغین تو باور می کنن و فکر نمی کنن با حرفاشون چی دارن به روزت میارن و تا می خوای یه کلمه بگی فرصتشو ازت می گیرن ، وقتی ..... به چیه این زندگی داغون دل خوش می کنی؟ من خیلی وقته داغون شدم و شکستم اما کسی شکستنمو ندید شایدم دید و براش مهم نبود . نمی دونم! اما حالا ، امروز ، این لحظه و این ثانیه تحملش برام سخته . نمی دونم چرا باید این زندگی رو تحمل کنم؟ چرا باید بار این سختی ها رو به دوش بکشم ؟ کاش رهائی بود.... رها. ( اما نه عاشق ، بلکه درمونده)
+ نوشته شده درجمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:37 توسط رها |
ایا شما که صورتتان را در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید ، گاهی به این حقیقت یاس اور اندیشه می کنید که زنده های امروزی چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟ گوئی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است و قلب – این کتیبه ی مخدوش که در خطوط اصلی ان دست برده اند به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد فقط دریا دلش آبی تر از من بود و من از دریا ،دلم دریا فقط این را ندانستم چرا گشتم چنین تنهاتر از تنها به هر ابی شدم اتش به هر اتش شدم ابی به هر ابی شدم ماهی به هر ماهی شدم دامی به هر نا محرمی ساقی به هر ساقی می باقی و تو این را ندانستی چرا گشتم چنین عاصی چرا مهتاب شد سنگ صبورم چرا بستند پر های غرورم چرا ائینه ها را خاک کردند مرا از رنگ شب سیراب کردند؟..............
+ نوشته شده درسه شنبه نهم تیر 1388ساعت 18:21 توسط رها |
یک متن کاملا غیر عشقولانه!!!!!!!!!! راه رهائی از گناهان چیست؟ یکی از سوالاتی که هر انسانی با آن مواجه می شود این است که راه رهایی چیست؟برای نمونه انسان بیچاره ای را در نظر بگیرید٬که در یک بیابان خشک و سوزان گمشده و در اوج نامیدی٬مرگ را در برابر دیدگان خود می بیند٬او نمی داند که کدام مسیر او را به سوی هدف و مقصود خود می رساند. و در این میان او می تواند راهی را برگزیده و به خیال اینکه راه درست را یافته است در مسیر خود به سوی نجاتی که در ذهن خود دارد پیش رود و او با خود می اندیشد که بزودی به مقصد رسیده و نجات خواهد یافت.اما دیری نمی پاید که او با حقیقتی تلخ روبرو می گردد و در می یابد راهی که او تصور می کرد طریق نجات است نه تنها طریق نجات نبوده بلکه او را به مرگ و نابودی نزدیکتر نموده است و سرانجام او در اوج ناامیدی و اندوه در حالی که با گرسنگی و تشنگی دست به گریبان است جان داده و هلاک می شود. تمثیل بالا در واقع تصویری است از وضعیت نسل بشر که ناامیدانه بدنبال راه رهایی می گردد و در این بین ادیان و مکاتب هستند که ادعا می کنند که راه رهایی را در اختیار دارند و آن را به معتقدان و پیروان خود ارائه می دهند.اما تنها چیزی که آن ها به مریدان خود هدیه می دهند کوله باری از دستورات و رسوماتی است که آنها مجبور به حمل آن می باشند بدون توجه به اینکه آن ها اسیر و دربند مکتب خود شده اند و رهایی و آزادی که این ادیان به معتقدان خود ارائه می دهند چیزی نیست جز اسارت بیشتر در بند آداب و سنن دینی و گام نهادن در راهی که مودی هلاکت است زیرا"راهی است که در نظر انسان راست است٬اما عاقبت آن راه٬مرگ می باشد"امثال25:16 تا اینجا همه چیز ناامید کننده و یاس آلود است اما این پایان ماجرا نیست زیرا که مژده و خبر خوشی وجود دارد که راه رستگاری و آزادی واقعی را نشان می دهد و ان کتاب خداست زیرا کلمات این کتاب از ذهن یک مصلح اجتماعی٬یک فیلسوف٬یا یک ملای مذهبی نشات نگرفته است بلکه دقیقا همان چیزهایی است که خداوند بیان فرموده است. این متن از توی یک وبلاگ گرفته شده که آدرسش یادم رفته همه ی این حرفا درست اما سوالی که پیش میاد اینه که هیچکی فکر نمی کنه این راه چه جوری باید طی بشه ؟ من به شخصه ممکنه خیلی کارا انجام داده باشم که خدا دوسشون نداشته – هر چند برای خدا همچین فرقی هم نمیکنه- اما به عنوان یک بنده منم یه وظایفی دارم که گاهی وقتا نصفه نیمه اونا رو انجام می دم و گاهی وقتا از انجام ندادنشون عذاب وجدان می گیرم !!!!!!! من دقیقا و واقعا" دچار تعارض می شم وقتی به رابطه ی خدا با بنده هاش نگاه می کنم : منم یه بنده مثل بقیه ، اما دلیل اینکه یه نفر چشم برزخی داره و شب و روزش به راز و نیاز با خدا سپری میشه اما یه نفر دیگه مثل من حتی نماز خوندش از همون نوع معمول کلاغ پره چیه؟ اون چه خصوصیتی داره که من ندارم ؟ منم خیلی وقتا می شینم به خدا فکر می کنم اما تا حالا حتی نتونستم اندکی از بار عذاب وجدانم کم کنم اگه توی اون کتاب، راه خدا و خداشناسی هست چرا من ن می تونم پیدا کنم ؟ اخه یکی نیست بگه بابا اینم ادمه ؟ چرا اون یکی تونسته در سایه ی خدا و خداشناسی به خیلی چیزا برسه اما من که شاید از نظر عده ای به کم جرئتی متهم بشم نتونستم ؟ ایا این فقط به خودم و حالا خانواده ام بر می گرده ؟ یا خدا هم می تونه نقش داشته باشه؟ اصلا الان کی میتونه کمکم کنه تا این راهو هم پیدا کنم و هم طی کنم ؟ خدائیش من به تنهائی از پس یه همچین کاری بر نمیام چون جوهره اشو ندارم پس نیاز به یک تکیه گاه دارم ولی این تکیه گاه از کجا پیدا می شه ؟ به هر کسی که نمیشه اعتماد کرد حتی اونی که فکر می کنی از همه بهت نزدیکتره . اونم یه جوری می زنه تو پرت و فقط تو می مونی و خودت ، تو و عذاب وجدان ، تو و یه عالمه سوال بی جواب و شاید بی سر و ته – مثل همین- بعدشم به هیچ جا نمی رسی و به خاطر سر درگمی هات دچار مشکل می ش ی اونم از نوع روحی ، روانی . و بعد کوس مرگ نواخته می شود و انا لله و انا الیه راجعون ارجعی الی ربک راضیه " مرضیه "........ غیر از اینه؟...... من که نتونستم به نتیجه ای برسم ، شما اگه موفق شدید به منم بگید...... یا حق.......
+ نوشته شده درشنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:17 توسط رها |